جهنم سرگردان



شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بردارم
و به دامن بي تار و پود روياها بياويزم.

سپيدي هاي فريب
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست !
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.
نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.

 

 

گل خشکیده

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

                         مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

                                        تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

                                         شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

             از تو در اين گوشه يادگار ندارم

                             زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

                                    يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

                  گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

                                      گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

                                           وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

                   از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

                                   جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

                                        جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

                من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

                            عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

                                              مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

     پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

                             دست تمناي جان هميشه دراز است

                                                تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

                                                              چشم خدا بين من به روي تو باز است

 

 

دریا دل

دور از تو هر شب تا سحر،گریان چو شمع محفلم

تا خود چه باشد حاصلی؟از گریۀ بی حاصلم ؟

چون سایه دور از روی تو،افتاده ام در کوی تو

چشم امیدم سوی تو ،وای از امید باطلم

از بس که جان و دلم،ای جان و دل آمیختی

چون نکهت از آغوش گل،بوی تو خیزد از گِلم

لبریز اشکم جام کو؟آن اب اتش فام کو؟

و آن مایۀ آرام کو؟تا چاره سازد مشکلم

در کار عشق یار دل آگاهم از اسرار دل

غافل نیم از کار دل و از کار دنیا غافلم

در عشق و مستی داده ام،بود و نبود خویشتن

ای ساقی مستان بگو،دیوانه ام یا عاقلم؟

چون اشک میلرزد دلم،از موج گیسویی،رهی،

با آن که در طوفان غم ،دریا دلم دریا دلم

رهی معیری

 

دیوار

زخم شب مي شد كبود.

در بياباني كه من بودم

نه پر مرغي هواي صاف را مي سود

نه صداي پاي من همچون دگر شب ها

ضربه اي به ضربه مي افزود.

***

تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا بر جاي،

با خود آوردم ز راهي دور

سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.

ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند

از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

كه خيال رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

***

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.

نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش

نه خيال رفته ها مي داد آزارم.

ليك پندارم، پس ديوار

نقش هاي تيره مي انگيخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن مي ريخت.

***

تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش

بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:

حسرتي با حيرتي آميخت.

 

 

     گنهکاری در محراب

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را

غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

مهربانا! خلوتم از گريه لبريزست

اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

پاك يزدانا!

با همه آلوده داماني-

روح من پاكست و ذوق بندگي دارم

گرزيانمندم بعمري ازگنهكاري

در كفم سرمايه شرمندگي دارم

***

اي چراغ شام تار بينوايان!

در كوير تيرگيها رهنوردي پير و رنجورم

ديده ام هر جا كه ميچرخد نشان از كورسوئي نيست

سينه مالان ميخزم بر خار و خارا سنگ اين وادي-

ميزنم فرياد،اما ضجه ام را بازگوئي نيست.

***

ايزدا!پاك آفرينا!بي همانندا!

جان پاكم سوي تو پر ميكشد چون مرغ دست آموز

آنكه مي پيچد بپاي جان من ابليس نادانيست

راز پوشا! من سيه روئي پشيمانم

هر سر موي سياهم آيه شام سيه روئيست

رشته موي سپيدم پرتو صبح پشيمانيست

***

 زندگي بخشا!

هر زمان از مرگ ياد آرم ـ

بند بند استخوانم مي كشد فرياد از وحشت

ز آنكه جز آلودگي ره توشهاي در عمق جانم نيست

واي اگر با اين تهيدستي بدرگاه تو روي آرم

گر تهيدست و گنهكارم،پشيمانم

جز زبان اشك خجلت ،ترجمانم نيست.

***

روز و شب دست دعا بر آسمان دارم-

تا بباري بر كوير جان من باراي رحمت را

من تو راميخواهم ازتو اي همه خوبي!

عشق خود رادردلم بيدار كن نه شوق جنت را

***

اي خداي كهكشانها!

تا ببينم در سكوتي سرد و سنگين آسمانت را-

نيمه شبها ديده ميدوزم به اخترهاي نوراني

تاديار كهكشانها ميپرم با بال انديشه-

ليك من ميمانم و انديشه و اقليم حيراني

***

در درون جان من باغي ز توحيد است،اما حيف-

گلبنانش از غبار معصيت ها سخت پژمرده است

وز سموم بس گنه، اين باغ، افسرده است

تا بشويد گرد را از چهره اين باغ-

بر سرم گسترده كن اي مهربان! ابر هدايت را

تا يخشكد بوستان جان من در آتش غفلت-

برمگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را

***

كردگارا!

گفتگوي با تو عطر آگين كند موج نفسها را

آنچه خرم ميكند گلزار دل را،گفتگو با تست

نيمه شبها دوست ميدارم بدرگاهت نيايش را

ندبه من ميدواند بررخم باران اشك شرم-

تا بدين باران شكوفاتر كند باغ ستايش را

***

اي سخن را زندگي از تو!

من بجام شعر خود ريزم شراب واژه ها را،گرم-

تا ببخشم مستي پاكي بجان بندگان تو

بي نيازا! شرمگين مردي تهي دستم

آنچه دارم در خور تقديم،شعر واشك خود بر آستان تو؟

***

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا! بشنو نواي بندهاي آلوده دامان را

غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

مهربانا! خلوتم ازگريه لبريزست

اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

 

 

 

    گریه ای در شب

مردم نميدانند پشت چهره من ـ

يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي

تا آنكه دانند ـ

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم ـ

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

***

من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

***

از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

« من تيره بختم »

«‌ من موج اشكم »

« من ابر آهم »

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»

« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

« در قعر چاهم »

***

بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !

من تيره روزم ـ

بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »

***

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه

اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

***

با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

كاي شب نشينان تهي دست !

وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

 

 

 

               وصیت

بچه ها! آرام

بابا حرف دارد با شما

بي صدا باشيد اي دلبند فرزندان من!

باش ما دارم سخن، اي همسفرهاي پدر!

اي « سهيلم » ـــ

اي « سهيلا » ـــ

اي « سها » ـــ

« سامان » من !

***

من ميان خنده هاتان زندگي را يافتم

كيمياي زندگي در نور لبخند شماست

همرهان رفتند و من در راه حيرت مانده ام

مانده ام در راه ودل در مهر و پيوند شماست

***

راه ما، راه درازي نيست ، كوته جاده ايست

مركب ما مركب عمر است و اسبي باد پاست

ضربه ي تند نفس ها حلقه مي كوبد به در

با تو گويد: « كاين سراي كالبد ، مهمانسراست »

***

چند روز زندگي ، راهيست پر شيب و فراز

تلخ و شيرين، رنج و راحت ، زشت  و زيبا بگذرد

روزگار پير ، صدها نسل را در خاك كرد

از هزاران خاندان بگذشت، و زما بگذرد

***

ما همه برگ درختانيم در گلزار عمر

بي خبر سيلي طوفان خشم بادها

آهوان شاد شنگوليم سرگرم چرا

غافل از چنگال گرگ و حيله صيادها

***

پهندشت زندگي غير از خيال آباد نيست

عمر مردم چيست؟

خوابي ـــ

سهمگين افسانه اي

چيست دنيا؟ چيست اين دير آشنا ي زود سير؟

سرد مهري ـــ

زشترويي ـــ

از وفا بيگانه يي

***

سفره اي گسترده ي ايام چندي بيش نيست

 ما همه بر خوان چندين روز ه مهمان هميم

تانفس داريم و ما بر سر خوان مهلتي است ـــ

يار هم، غمخوار هم، پيوند هم، جان هميم.

***

آنچه شيرين مي كند ايام را، مهر است مهر

پا مي فشاريد هرگز بهر آزار كسي

بر گشاييد از ره مردم نوازي بيدرنگ

روز گاري گر گره بينيد در كار كسي

***

دل چو بي ياد خدا شد، نيست دل، گوريست سرد

اي عزيزان! اين شمار واپسين پند ست و بس

هر كجا باشيد، دل را با خدا داريدخوش

نورباران دل از ياد خداوند است و بس

***

من سبكبارم، غم بود و نبودم ، نيست، نيست

گر غمي دارم، غم امروز و فرداي شماست

دل ز مهر آفرينش كنده ام اي همدمان

گر دل ويرانه اي باشدمرا، جاي شماست

***

بر دعا دستي بر آرم تا ز مهر ايزدي ــــ

سرزند مهتاب خوشبختي ز ايوان شما

بختتان پيروز و فرداي شما بركام باد

جانتان بي رنج، اي جانم به قربان شما

هان ، همين فرداست ، فردا، اينكه گوئيد اي فسوس ـــ

طبع نور افشان بابا، رنگ خاموشي گرفت

هان ، همين فرداست، فردا، آنكه بينند اي عجب ـــ

نام من از يادتان راه فراموشي گرفت

***

آه... آمد بر سرم پيك اجل با داس مرگ

نازنينان!عاقبت روز جدائيها رسيد

بسته شد راه گلويم، سينه سنگيني گرفت

آشنايان! روز مرگ آشنائيها رسيد.

***

آه...

سينه سنگين تر شد و پيك اجل با داس مرگ

پيش آمد ـــ

پيشتر ـــ

آمد جلو ـــ

نزديك شد

آه. . آه، آمد به چشمانم غبار مرگ ريخت

من نميبينم شما را ـــ

ديده ام تاريك شد.

***

آه...

بچه ها! آرام

بابا را سخن پايان گرفت

شادمان باشيد اي دلبند فرزنذان من

آه بدرود، اي شكوفا غنچه ها ي باغ عمر ـــ

اي « سهيلم » ـــ

اي « سهيلا » ـــ

اي « سها » ـــ

 « سامان »  من!

بدرود.

 

درباب رحلت حضرت زهرا (س)

علی مولای مظلومان عالم
بگو از نارفیقان چون بنالم

از آن شامی که سر در چاه کردی
مرا از درد خویش آگاه کردی
 
طنین ناله در افلاک افتاد
تمام آسمان بر خاک افتاد
 
پر و بال تو زهرا را شکستند
تو را با ریسمان فتنه بستند

تو را در گوشه عزلت نشاندند
مرا در آتش حسرت کشاندند

 

****************



کدامین شب از آن شب تیره تر بود
که زهرا حایل دیوار و در بود

شبی کاندر هجوم تیغ بیداد
سرت را سینه زهرا سپر بود

زمان بر سینه خود سنگ می کوفت
زمین از داغ زهرا شعله ور بود

عطش نوشان کوفی آتشین اند
که حتی کوثر آنجا بی اثر بود

شراب کوفیان خون حسین است
شراب فاطمه خون جگر بود
 
تو می دیدی ولی لب بسته بودی
که آیین محمد (ص) در خطر بود
 
ندانستم که در چشم حقیقت
کدامین مصلحت مد نظر بود
 
گلویت استخوانی آتشین داشت
که فریادت فقط در چشم تر بود

چرا ابلیس را رسوا نکردی؟
عقاب تیغ تو بی بال و پر بود؟

فدای تیغ عریان تو گردم
کسی آیا ز تو مظلوم تر بود؟

**********
 
مه خورشید طلعت کیست؟ زهرا
چراغ شعله خلعت کیست ؟ زهرا

نمایان شد ز خط آتش و دود
که جرم فاطمه حب علی بود
  
پس از زهرا علی بی همزبان شد
اسیر امتی نامهربان شد

علی تنهاست در یک قوم گمراه
زبانش را که می فهمد به جز چاه
 
پس از او کیسه نان و رطب کو ؟
صدای ناله های نیمه شب کو ؟
 
خدایا کاش آن شب بی سحر بود
که تیغ ابن ملجم شعله ور بود
 
اذان گفتند و ما در خواب بودیم
علی تنها به مسجد رهسپر بود
 
در آن شب تا قمر در عقرب افتاد
  غم عالم به دوش زینب افتاد
 
فدک شد پایمال نانجیبان
علی لرزید و در تاب و تب افتاد

یقین دارم به جرم فتح خیبر
فدک در دست ال مرحب افتاد

******** 


علی جان کوفیان غیرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند

علی جان کوفیان خفت پذیرند
که دامان بلندت را نگیرند

علی جان کوفیان با کیاست
جدا کردند دین را از سیاست
 
بنام دین سر دین را شکستند
دو بال مرغ آمین را شکستند
 
به پیشانی اگر چه پینه دارند
ز فرزند تو در دل کینه دارند

چو بنچاق فدک را پاره کردند
عزادار تو را آواره کردند

شغالان شیرها را سر بریدند
کبوتربچگان را پر بریدند
 

****************

مرغ دل یک بام دارد  دو هوا
گه مدینه میرود گه نینوا

این اسیر بند قاف و شین و عین
گاه می گوید حسن گاهی حسین

میپرد گاهی به گلزار بقیع
می نشیند پشت دیوار بقیع

می نهد سر بر سر زانوی دین
اشک ریزان در غم بانوی دین

عرضه میدارد که ای شهر رسول
در کجا مخفی بود قبر بتول

از تمام نخلها پرسیده ام
آری اما پاسخی نشنیده ام

یا امیر المؤمنین روحی فداک
آسمان را دفن کردی زیر خاک ؟

آه را در دل نهان کردی چرا ؟
ماه را در گل نهان کردی چرا ؟

یا علی جان تربت زهرا کجاست ؟
یادگار غربت زهرا کجاست ؟

تا ز نورش دیده را روشن کنم
بر مزارش شعله ها بر تن کنم

آه از آن ساعت که آتش در گرفت
جام را از ساقی کوثر گرفت

یاد پهلویش نمازم را شکست
فرصت راز و نیازم را شکست

آه زهرا تا ابد جاری بود
دست مولا تشنه یاری بود

چون علی شد بی کس و بی همنفس
گفت یا زینب به فریادم برس

 


     بازگشت

تو اي گمكرده راه زندگاني

نداده فرق، پيري از جواني

« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»

« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»

 

« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »

« زمين و آسمان او همانست »

 

گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟

در اين كشتي اثر از ناخدا نيست

 

رهت روشن، ولي چشم تو تاريك

تو در بيراهه، اما راه، نزديك

 

من و تو، قطره درياي جوديم

من و تو، رهرو شط وجوديم .

 

رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .

به نعمت بر سرير ناز بوديم

***

ز دريا روزگاري ابر برخاست

من ابرش گويم اما عين درياست .

 

شتابان شد بهر سو چون سواران

بهر جا قطره قطره ريخت باران

 

ولي اين قطره ها چون درهم آميخت

از اين پيوستگي رودي بر انگيخت

 

من و تو قطره اي در چنگ روديم

گهي بالا و گاهي در فروديم

 

گهي بيني كه ره بر رود، تنگست

بهر گامش بسي خارا و سنگ است .

 

ولي اين رنج ره، پايان پذير است

تو را دستي توانا، دستگير است .

 

بدنبال سفرها منزلي هست

زراعت هاي ما را حاصلي هست

 

تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟

و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟

 

تو بيني رود را بر لب فغانهاست

نداني كاين فغان از هجر درياست .

 

چو بر دريا رسد آرام گيرد

چو عاشق كز نگارش كام گيرد

 

اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم

دوباره سوي دريا ميشتابيم .

 

 

شکایت

اي سها، اي اختر شبهاي من !

اي چراغ روشن فرداي من !

 

اي نگاهت از چمن گلخيزتر !

وي لبت از مي شرار انگيزتر

 

اي دو چشم تو، دو شمع روشنم

اي صفاي جان و نيروي تنم !

 

چون پرستو، پرزنان از دورها

آمدي از سرزمين نورها

 

آمدي تا، بندي دنيا شوي

در سفر، همكاروان ما شوي

 

آمدي در عرصه بيدادها

تا شود، كر، گوشت از فريادها

 

همسفر با ما شدن رنج آورست

جاي مي، خون جگر در ساغر است

 

ما همه صيديم و دنيا دام ماست

جان سپردن در قفس فرجام ماست

 

سروريها در كنار بندگيست

لحظه لحظه مرگ، نامش زندگيست

 

روي هر كو با شرف تر ، زردتر

كامرانتر، هر كه او نامردتر

 

كام هر كس از كفت شيرين شود

دوست نه، بل دشمن ديرين شود

 

خاطر يك تن در اينجا شاد نيست

درد هست و رخصت فرياد نيست

 

بي خدا را بر خداجو برتريست

بولهب را رتبه پيغمبريست

 

زندگاني عرصه رجاله هاست

جاي موسا نوبت گوساله هاست

 

اي سها! از آشنايان دور باش

سوي تاريكي مرو، در نور باش

 

برگريز مهر و پائيز وفاست

گر بتو زخمي رسد از‌ آشناست

 

در نگاه آشنايان دشمنست

خنده هاشان خنده اهريمنيست

 

اين جماعت محو آب و دانه اند

با زبان مردمي بيگانه اند

 

كس از ايشان آشناي راز نيست

سازشان با اهل معني، ساز نيست

 

ديده تا بر آشناسان دوختم ـ

سوختم از آشنائي، سوختم

 

اي سها! اينان بسي نامردمند

در كوير خوي حيواني گمند

 

با گروهي جيفه خنوار و زرپرست ـ

زندگي از مرگ جانفرساترست

 

اي دريغ اينان مرا نشناختند

در قمار آشنائي باختند

 

كس ز نزديكان نداند كيستم

تا بدانندم كه هستم، نيستم

 

از تو پنهان چون كنم؟ تا بوده ام

در دل اين جمع، تنها بوده ام

 

گر گلي از باغ شادي چيده ام

ز آشنايان نه، ز مردم ديده ام

 

آورم دو بيت نغز از « مولوي »

شاعر انديشمند معنوي

 

« اي بسا هندو و ترك همزبان »

« وي بسا دو ترك، چون بيگانگان »

 

« پس زبان همدلي خود ديگرست »

« همدلي از همزباني بهتر است »

 

من ندانم اين جماعت چيستند ؟

همدلم نه، همزبان هم نيستند

 

بگذريم از اين سخنها بس كنيم

دل بسوي حق ز هر ناكس كنيم

 

آنكه دل را روشني بخشد خداست

« ماسوا » بيگانه و او آشناست

 

اي سها! من جز خدا نشناختم

زين سبب باگرده اي نان ساختم

 

خون دل خوردم كه مانم سر فراز

تا نسايم بر دري روي نياز

 

دل منور كن بنور ايزدي

تا كه ايمن داردت از هر بدي

 

جان و دل را از بديها پاك كن

غير ايزد جمله را در خاك كن

 

 

 

گفتگوی مجنون با خدا

يك شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق ،دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو ...لیلای تو ...من نسیتم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ء صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

                            

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

و دل در آرزوی مروارید.

 

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست.

 

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

 

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

دور باید شد.

 

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

 

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود.

دور باید شد، دور.

 

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست.

 

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

 

پشت دریاها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

 

بام ها جای کبوتر هایی ست ،که به فواره ی هوش بشری می نگرند.

 

دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه ی معرفتی ست.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند.

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

 

پشت دریاها شهری ست

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است.

 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

 

پشت دریاها شهری ست!

 قایقی باید ساخت.

 

غمی غمناک

 

شب سردی است ،و من افسرده .


راه دوری است ،و پای خسته.

 تیرگی هست و چراغی مرده .

می کنم، تنها ،از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدمها.

 سایه ای از سر دیوار گذشت،

 غمی افزود مرا بر غمها.

 فکر تاریکی و این ویرانی

 بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی .

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

 هر دم این بانگ برارم از دل :

وای ،این شب چقدر تاریک است!

 خنده ای کو که به دل انگیزم؟

 قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است .

دیگران را هم غم هست با دل،

 غم من لیک غمی غمناک است .

دل نوشته

خدایا!

تو خود در کتاب نافذت فرمودی که از

                        رحمتت نا امید نباشیم

                                    پس

                               با همه گناهان که حاصل

                                            غفلت و جهالتمان است

                                     به قبله گاه رحمت تو چشم امید بسته ایم.

بار الهی!

آنگاه که آتش دوزخ از صفات

      زشت و اعمال ناشایستمان  شعله ور می شود

                                                  به فریادمان برس که

                                                               جز

                                                                 رافت و رحمت تو

                                                                           رهانده ای نیست.

خداوندا!

ما را مسمان و مومن بمیران

         تا در بازار قیامت بتوانیم متاعمان

                                     را 

                              که کلمه توحید است

               عرضه بداریم باشد که رحمت و عنایت تو را بر انگیزاند

                                         و

                                    موجب نجاتمان

                                        از شعله های بر افروخته آتش دوزخ گردد.